نقدِ فرمالیستی بر یک نوشته

عبور از کوچه ی شعرِ سپید ...

به بهانه ی نوشته ای از سیامک کیهانی

سپاس گزارم از آقای کیهانی گرامی که بی واهمه و با اندیشه ای باز، تن به نوشتنِ کاری داده اند با قالبی متفاوت از قبل. تا جایی که می دانم، پیش از این ـ به گفته ی خودشان ـ ذهن و زبان شان را در این ورطه نیازموده اند؛ و همین که دست به تجربه ای تازه زده اند جای تقدیر دارد.

برای ورورد به بحث، لازم است گذری کنیم ،کوتاه اما گویا، بر "اصول فنی شعرِ آزاد" . از نگاه دکتر شفیعی کدکنی، شعر، گره خوردگیِ عاطفه و تخیل است که در زبانی آهنگین شکل گرفته است. پس باید در هر شعری با هر نوع قالبی ـ صراحتاً عرض می کنم با هر نوع قالبی ـ این چهار اصل (عاطفه، تخیل، زبان، آهنگ) را بررسی کرد و درجه ی حضورشان را سنجید. تعریف و توضیح عناصرِ چهارگانه ی نامبرده، بماند برای مجالی فراخ تر و حوصله ی مخاطب. اما گفتن یک نکته ضروری به نظر می رسد و آن این است که در یک شعرِ زنده و تکامل یافته، عنصرِ عاطفه، بیش از سه عنصرِ دیگر حضور دارد و پس از آن، تخیل باید در خدمت عاطفه باشد و مسلط بر زبان و موسیقی(آهنگ). حال باید دید که در شعرِ آزاد، وضعیتِ آن چه که عنوان شد، چه گونه است.

عاطفه: «منِ» شاعر در این دسته شعرها، اجتماعی است و دیگر اثری از «منِ» شخصیِ رمانتیک دیده نمی شود. دغدغه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگیِ جامعه جای چالش های فردی را می گیرد.

تخیل: صور خیال به فضای اقلیمی و شخصیِ شاعر نزدیک می شوند و از تجربه های فردی و ملموس او بر می خیزند. مثلاً می توان عناصر زندگی در شمال را در آثارِ نیما به خوبی دریافت کرد؛ در حالی که این ویژگی در آثارِ شاعرانِ دوره های مطرح پیش از او به این شکل دیده نمی شود و تشبیهات و مجازها، کلی و همگی شمول هستند.

زبان: در شعرِ آزاد، «هر کلمه ای می تواند در شعر جای بگیرد، به شرط این که، به اصطلاحِ عامیانه، توی ذوق نزند، بلکه خواننده بیگانگی آن کلمه را با کلمات دیگری که در زنجیره ی گفتار در کنار آن هستند، احساس نکند.»(دکتر شفیعی کدکنی). حضور ترکیب های تازه نیز یکی از نتایجِ همین رویکرد است. هم چنین طرز قرار گرفتن اجزای جمله نیز به زبان محاوره نزدیک می شود. البته این به آن معنا نیست که شعر، محاوره ای و کم ارزش می شود بلکه تلاشی است برای نزدیک کردن ساختار دستوریِ شعر به ساختارِ دستوریِ محاوره.

آهنگ: متاسفانه این بخش به لحاظِ گستردگی، چنان وسیع است که در این نوشته نمی گنجد و شرحی جداگانه و کامل، همراه با شاهد مثال می طلبد! پس، ناگزیر کوتاه و فشرده عرض می کنم که موسیقیِ بیرونی(وزن)، موسیقیِ کناری(قافیه)، موسیقیِ درونی(فرمِ کلمات) و موسیقیِ معنوی(تناسب های درونی) ،  چهار وجه از موسیقی در شعر هستند که باید برای شناختِ آهنگ یک شعر، به آن ها توجه داشت.

از سالِ 1335 به بعد، در کنارِ شعر نیمایی دو جریانِ دیگر به وجود آمدند که یکی از آن ها مکتب اعتدالیون نامیده شد و دیگری شعرِ سپید که از نظر دکتر شفیعی کدکنی و بیشترِ اساتیدِ اهلِ فن، تنها جریانِ شعری است که صرفاً در آثار یک شاعر می توان رد پای آن را یافت. احمد شاملو، نماینده و آفریننده ی این سبک است که البته موافقان و مخالفانِ بسیاری دارد. نامِ دیگری که دکتر شفیعی کدکنی بر "شعر سپید" می گذارد، "شعر منثور" است.  البته این نام گذاری، جای درنگ و پذیرش دارد زیرا پیروانِ این سبک، ناخواسته به دامِ نثر نویسی افتادند و تقریباً هیچ یک نتوانستد هم چون بنیان گذارِ آن، اشعاری محکم ، درخشان و قابلِ قبول ارائه دهند. زیرا به گمانِ حقیر، برای سرایشِ شعر سپید، شاعر باید به یک شعور و شهودِ موسیقاییِ درونی برای کشف و فهمِ موسیقیِ معنویِ کلمات رسیده باشد! به این دلیل که درشعرِ سپید، موسیقی بیرونی حذف می شود و شاعر باید بتواند با کمکِ موسیقیِ معنوی و گاه موسیقیِ کناری این ضعف را جبران کند! 

 چه حضوری پس از تو!
که هیچ چیز بر جای نبود!!
نه شعری که بر کتیبه ی دل، راه هزاران ساله ی تاریخ را به نگاهی بپیماید!
نه شاعری که به زورِ هزاران بند بر دهان!
انالحق را در دالان های ذهنِ مردگان تعصب، جاری کند!
تا داربست های شهر، پای می فشارند بر حنجر زمین
گلِ سرخی از دستان یاری موافق، پرتاب نمی شود!!

بر پیکره ی سیمانی کدامین راه، نقشِ حضور می کشی!
زمانی که ردپای هیچ فانوسی، به دریا نمی رسد!
و صدای ناقوس هایی که بیدارباشِ دزدان شهر است!!
و دیدار هر روزه ی مردی چهار میخ، بر صلیبِ اندیشه اش!

در بی رحمانه ترین فصلِ جهان، کدامین درخت را به زندگی می خوانی!
و در انتظارِ کورسویی از کدامین بهار، امیدت را دوره می کنی!
این جا!! دورترین نقطه ی واژگان تبعیدی ست؛
که در عصرِ بازگشتِ زنده به گوری های هزاران غزل،
سپیدیِ شعر را فریاد می زنند!
بر صفحه ای که همیشه سیاه بود؛
رو، به راهی که، هیچ گاه، روبه راه نشد!

اکنون برای نقدِ نوشته ی دوستِ گرامی مان، باید به یک سوالِ بنیادین پاسخ گفت و آن این که،آن چه قرار است بررسی شود، در کدام قالبِ ادبی می گنجد و با کدام رویکرد و نظریه ی ادبی می توان آن را محک زد؟ با صراحت باید عرض کنم که این اثر یک شعر سپید نیست، بلکه نثری است با ساختاری تغییر یافته که می توان تلاشِ نویسنده اش را نزدیک کردنِ آن به فضایی شعرگونه، کاملاً حس کرد و دید. با این حساب آیا می توان عناصر چهارگانه ی شعری را در این نوشته جست و جو کرد؟ پاسخ بی شک منفی است اما تبصره ای وجود دارد! اگر بپذیریم که نثرهای ادبی و فاصله گرفته از نثرهای ساده و روزمره، برخاسته از ذهنی آشنا به موسیقیِ کلمات هستند و نویسنده ی شان، به فهمِ قابلِ قبولی از «خروج از هنجار» رسیده است؛ می شود با اندکی اغماض، برخی از وجوهِ این دست نوشته ها را به بوته ی نقدِ شعری سپرد. در پاسخ به سوال دوم نیز، حقیر، به عنوان کسی که تلاش دارد، تا در مسیرِ نقدِ آثارِ دوستان، به فضایی کارگاهی دست یابد، ترجیح ام این است که این نوشته را از منظرِ «فرمالیسم» بررسی و تحلیل نمایم.

فرمالیست ها خلافِ رویکردِ تاریخ مبنایانه(historical approach  ) و یا نقدِ روانکاوانه ی کلاسیک، اهمیتِ اول و آخر را در نقد ادبی برای «خودِ» اثر قائل هستند و تمامِ تلاش شان این است که با تکیه بر واژگان و ساختار آن ها و همنشینی شان، به دریافتِ شعری برسند. جمله ی معروفِ فرمالیست های روسی که شعر را «رستاخیزِ کلمات» می دانند، تایید کننده ی همین مطلب است. حال با توجه به این نظریه و چشم پوشی از معایبِ نوشتاری و رعایت نکردن علایم سجاوندی و نگارشی در متنِ آقای سیامک کیهانی، باید گفت که نویسنده با پرسشی پاسخ یافته، نوشته اش را آغاز کرده است و در سه بند آن را مطرح نموده است. وجود واژگانِ «شعر»، «کتیبه»، «تاریخ»، «هزاران ساله»، «اناالحق»، «تعصب»، «داربست» و «حنجر»(احتمالاً منظور نویسنده حنجره بوده است) بُعدی تاریخی و فراذهنی به اثر داده است. گویی که نویسنده قصد داشته است دستِ مخاطب اش را بگیرد و او را به سفری در زمان ببرد. استفاده از افعالِ منفی هم چون « بر جای نبود » و « پرتاب نمی شود» فضایی خلق می کند که انتظارِ مخاطب را در بندهای بعدی به خوبی پاسخ می دهد و تکلیفِ خود را با «پس از تو» کاملاً مشخص می کند. در بندِ دوم، واژگانِ «ناقوس»، «فانوس»، «دزدان»، «صلیب»، «چهار میخ» و «پیکره ی سیمانی» کیفیت بندِ اول را تحتِ تاثیر قرار می دهد؛ به گونه ای که یک گام از آن جلو می زند و نوعی واماندگیِ اجتماعی و دغدغه ی فرا فردی را مطرح می کند. ضمن این که «ناقوس» و «فانوس» دارای موسیقیِ کناری هستند و تکرارِ حرف «س» در این بند به ایجادِ موسیقیِ درونی کمک کرده است. نویسنده با کمک گرفتن از ترکیبِ «دیدارِ هر روزه» ، دردی بی پایان و همیشگی را تصویر می کند. دردی که زاییده ی اندیشه است و فلسفی ترین بخشِ نوشته نیز دقیقاً همین جاست. این که آگاهی و دانستن، درد آور است؛ دردی که زمان و مکان را برنمی تابد و همیشگی است.

ایده ی مستتر در بندِ آخر، سرشار از ناامیدی و یاس است. ترکیب ها و واژه های انتخاب شده، مسیری را پیشِ روی خواننده می گذارند که جز از این راه، نمی گذرد. «بی رحمانه ترین فصلِ جهان»، « کورسویی از کدامین بهار»، « دورترین نقطه ی واژگان تبعیدی»، « زنده به گوری های غزل»، « صفحه ای که همیشه سیاه بود» و « رو به راه نشد» گزاره هایی هستند که اندامِ نحیف و سیلی خورده ی این شعر را بیش از پیش به مسلخ می برند. از آن جایی که در نقد بر اساسِ نظریه ی فرمالیسم، باید خودِ متن، ملاک قرار بگیرد و منطقِ درونی اش محک بخورد نه ملاحظاتِ تاریخی و اجتماعی. این بررسی نیز، ورودی به این گونه مسائل نخواهد داشت. در یک جمع بندی، اندیشه ی سرخوردگی و حرمان، شاکله ی اصلی در نوشته ی آقای کیهانی است. نویسنده، آواری از کلماتِ سنگین و درد آور را با ساختارِ پرسشی همراه کرده است . پرسش هایی که پاسخ شان را پیش از خود، بیان می کنند. دقت کنید به این نمونه:

در بی رحمانه ترین فصلِ جهان، کدامین درخت را به زندگی می خوانی!

نویسنده با شکلِ چینشِ واژه ها، و نوعِ صفتِ عالی ای که در ابتدای جمله به کار برده، مخاطب اش را در وضعیتِ انفعال قرار می دهد. این که ظاهراً می پرسد «...کدامین درخت را به زندگی می خوانی!» دقیقاً به این معنا است که مگر درختی هم باقی مانده در این فصلِ بی رحم که تو بخواهی بخوانی اش؟! گذشته از این موضوع، یک سوال شاید برای مخاطبان پیش بیاید که آیایک منتقد می تواند دقیقاً آن چه را که در ضمیر نویسنده یا شاعر بوده است کشف نماید؟ از نظرِ دو تن از فرمالیست های صاحب نام (ویمست و بی یر دزلی) « اگر شاعر در نیّتِ خود توفیق یافته باشد، در آن صورت خودِ شعر نشان می دهد که او در پیِ چه بوده است» دکتر حسین پاینده نیز از این نظریه، نتیجه ی شایسته ی توجهی می گیرند به این معنا که « اگر نویسنده یا شاعر، نیّت خاصی از نوشتن یا سرودن داشته است، این لزوماً به معنای توفیقِ وی در نیل به آن نیّت نیست، بسیاری مواقع حتی گفته های خودِ خالقِ اثر درباره ی قصدش چندان قابل اتکا نیست، زیرا این نکته به خودیِ خود جای بحث دارد که فی الواقع نیّت او تا چه حد از ضمیر آگاهش ریشه می گیرد و نتیجتاً چه بسا که خودِ مولف هم در حقیقت نداند که چرا متن را این گونه که هست، نوشته است.»

پس آن چه که باید مورد توجه قرار داد این است که در نقدِ فرمالیستی، فرم و شکلِ متن است که منتقد را هدایت می کند و جان مایه ی ذهنِ مولف را نشان می دهد. متاسفانه، چون اثرِ موردِ بحث، در چهارچوبِ مشخص شعری نمی گنجد و همان طور که گفته شد، تنها تلاشی است برای ایجادِ تغییر در نثر و نزدیک شدن به فرمی شعر گونه ـ هر چند موفق عمل نکرده است ـ پس نمی توان و نباید انتظار داشت که نقدِ کامل و اندام واره ای بر آن نوشت. با این حال، جسارتِ نویسنده برای نقد شدن، محک خوردن و زیرِ ذره بین قرار گرفتن بسیار ستودنی و با ارزش است. در انتها چند توصیه ی دوستانه خدمت ایشان عرض می کنم. یک : در نگارش شعر و نثر، با رعایت به هنگامِ علایمِ نگارشی مخاطب را بیشتر در فضای نوشته ی تان قرار دهید. دو : تقسیم بندی و بند بند کردنِ اشعار در قالبِ نو و آزاد، کمکِ زیادی در ارتباط گیری چشمِ مخاطب با شعر خواهد داشت. سه : هر گاه، ضرورتِ درونی ایجاب کرد، دست به سرایش شعر، در قالبی بزنید که باید بزنید. ناگفته پیداست که شاعر تصمیم نمی گیرد که مثلاً ساعت پنجِ عصر، روی صندلی اش، پشتِ پنجره بنشیند و یک رباعی به نیّتِ بخشی از خاطراتِ دورانِ کودکی اش بسراید! محتوا و فرم، چیزی نیستند که بتوان آن ها را از هم تفکیک کرد. بی شک، این که مفهوم، قالب را با خود می آورد جزوِ ابتدایی ترین ضروریاتِ شعری است. اما گاهی برخی از عزیزانِ اهلِ قلم گمان می برند که چون شعرِ آزاد، خصوصاً شعرِ سپید، قواعدِ ظاهریِ ملموسی ندارد، پس سرایش آن آسان تر و سهل تر است! در صورتی که به هیچ روی، این گونه نیست. عمری باشد و در حوصله ی نداشته ی زمان بگنجد، این مساله را در فرصتی مناسب خواهم گشود و به همراهِ دیگر صاحب نظرانِ حاضر در این صفحه، بحث و نظر خواهیم پرداخت. به امیدِ آن که از دردِ دانستن، نگریزیم.

زهره کافی

(منتشر شده در صفحه ی  ادبیِ بی سرزمین تر از باد در فیس بوک)

/ 2 نظر / 4 بازدید
آرزو

سلام استاد گرامی خوشحالم که با وب شما آشنا شدم اگه ممکن بود در باره ی این شعر که در این لینک می باشد صحبتهای کارشناسانه ی خود را ارائه بفرمایید تشکر .. http://arezouhajikhani.blogsky.com/1392/10/27/post-1680/ [گل]

(الف_هيچ)

عرض احترام ... نقد معلمانه كه حاوي ظرائف ارزشمندي ست بسيار اموختم