...درد

 

 

پا گذاشته ام

بر سرشانه های حسرت و ماه،

ایستاده ام در پساکنج زندگی،

رو به معنای روشن فردا،

و درد...

بی بهانه ی سروده شدن،

هم چون پیرهنِ چرکِ تنهایی

از چوب رختِ لحظه ها

آویزان است...

/ 1 نظر / 13 بازدید
ح.ش سمك عيار

با سلام...به نظرم بي دردي مردم روزگار ما معني‌اش نبود درد در جان آنها نيست. درد را نديدن و سر پوش گذاشتن بر عفونت‌هايي است كه روزي سر باز مي‌كنند. همه آنچه به نام هنر كه روزگاري مسئوليت اصليشان آگاهي بخشي و بيداري انسان‌ها بود، به مردم خورانده مي‌شود، افيوني است كه تنها ديدن جراحت زخم هايشان را عقب مي اندازند، خدا كند قدرت اين افيون آنقدر نباشد كه روزي به هوش آيند كه كار از كار گذشته باشد...بايد به درد رسيد تا طبيبي و درماني را جستجو كرد و چه بسا دردها وقتي كهنه مي شوند خود پادزهري مي شوند براي بهبود...انسان بي درد حكم بيمار مرگ مغزي را دارد كه تنها به زور دستگاه نفس مي كشد. بر دردهايتان بباليد و از دغدغه‌هاي مقدستان خشنود باشيد كه آنها هديه‌هايي است كه خداوند به بندگان خالصش عطا مي‌كند، ‌نشان زندگي و طراوت روحتان است... مرا ببخشيد از جسارتهايم، گفته‌ها و نوشته‌هايتان گاهي مرا به شور مي‌آورد و پاي از گليم خويش درازتر مي كنم...