نقد شعرِ بدویت

پس از این مقدمه، باز می گردم به شعر شاعر گرامی، آقای اردلان نوری. شاید بد نباشد بگویم که این شعرِ کوبنده، با نام «بدویت 2» در وبلاگ ایشان منتشر شده است و خوب است خوانندگان محترم، شعر« بدویت 1 » را نیز از نگاه خویش بگذرانند.

 تعزیّت آلام ِ سرخها

 جنون ِ گاوبازهای ِ

آلابامای خونین را

به زیر پرچم ِ

بورژوای

رسول جامگان ِ رذیل

مجسم می کند 

شاعر از مرگ آرمان صحبت می کند. از وحوشِ انسان نما و قرن بی پردگی های توحش انسان. از ضخامت روح در عصر تکنولوژی و اثرِ عمیق جنگ بر ملت ها و مردم بی پناه. سرمایه داری (بورژوازی) همچون گاوبازی حرفه ای روحِ شهر را به مسلخ می برد  و گاو درنده ی سبعیت قرن بیست و یکمی اش با خون طبقه ی کارگر تهییج می شود. شاعر نعره می کشد. رجز می خواند و دردهای طبقه ی پست و فرو داشته شده ی سرزمین های زخمی و بی دفاع  در برابر گرگ درنده را فریاد می زند.

متعبدین ِ استحاله های نوین

در کشاکش ِ

رسیدن های ِ نرسیده

به چند درجه

تا مقیاس ِ همه ی رنج ها .

...

گَزیده می شدند

به تاول ِ

اندیشه های ِ زلال ِ  نطق هایی آسمانی ,

و می جستیم

مقیاس ِ تقدس را

در پساپرده های ضد اهریمن

 برایِ

 ساج های اندوهگین ِ بارانی

در بند دوم و سوم ، مقیاس واژه ی کلیدی  است. چیزی در مقیاس رنج، در مقیاس همه ی رنج ها. در مقیاس حقیر متعبدین استحاله های نوین! بشر در همیشه ی تاریخ به دنبال وزن و اندازه و مقیاس بوده است. به شکلی که حتی معنویت را نیز چرتکه انداخته و وزن می کند . همین جاست که« ساج» ها کم می آورند و چه فاجعه ای است وقتی ساج  ها اندوهگین و بارانی اند. ساج (یا فارسی آن ساگ) چوبی است روغنی ، سخت ، مقاوم و مستحکم که در برابر کرم خوردگی و پوسیدگی بسیار جان سخت است . شاعر به قرینه ای از درخت ساج نام برده است که با توجه به همین بند و بند بعدی، از منطق روایی برخوردار است. در این بند « اندیشه های زلال نطق هایی آسمانی » هم چون تاولِ درد و داغ بر جان باغ می نشینند و جست و جوی عبث شاعر و دیگران را برای « مقیاس تقدس » بی پاسخ می گذارند. در بند بعدی نیز « گندم زارِ عاری از بارانِ شهر » استعاره ی روشنی است از سترون بودن اندیشه های حاکم؛ گندم زارِ بی باران، برهوتی است از خاک، و شهر، خفقانی است که در گلوی مزرعه مانده است. شاید بتوان گفت از دیدِ این شعر، ردّ پای پوتینِ سرمایه داری به زشت ترین شکل ممکن، چهره ی فئودالیسم را خراش داده است. در این میان ساج ها که نمادهای خستگی ناپذیرِ ایستادگی اند، اندوه می خورند و بی باران سر می کنند.

هیمنه ی شهر را

تنیده در خود

جهالتی طوفانی,

و قدسی های ِ قدیسه

زیر چرم های معنویت

به زمستان ِ خوابشان آرمیده اند .,

گمانم

آدمیان ِ شهر را

خروسکی بدخیم گرفته باشد  و

گلوگاهشان را حبس کلام !!!

شاعر از چه می ترسد؟ از کدام درد می هراسد؟ واژه های این بندهای عاصی، زاییده ی کدام دغدغه اند؟ نکته ی اصلی بدویت مدرن و توحش فایل بندی شده است. شاعر امیدوار است به بیدار شدن خواننده. او از خواب می هراسد!! خوابی که عمقِ عجیبی دارد و مُسری است. خوابی به وسعت جهل. جهالت مثل یک ویروس، به سرعت تکثیر می شود و به زعمِ شاعر، هم چون « خروسکی بدخیم » گلوی تمام شهر را در پنجه اش می فشارد. سکوت مدعیان، سکوت هراسناکی است که صدای شاعر را درآورده است، از نظر او، خوابِ زمستانیِ خرس ها شرف دارد به این جهالت مدرن!

نرودا !!!

اینجا

هیچ   کس

با شعرهایی که میخوانیم

کاری ندارد

در شهر تمدن را

به اندام ها نسبت میدهند

آه ...

نرودا

شهر را اسطبل کرده اند

اسب ها شعر میخوانند

و

 هرصبحگاه

آزادی  را

چهار مرتبه... بلند

به زبان ِ انگلیسی

 فریاد  می کنند

 

تعریفی که از شهر و شاعر در این شعر آورده می شود، تامل برانگیز است. شهر، کاری به کار ذهن و روان و اندیشه ندارد. شهر به درون های تهی و بیرون های وسوسه انگیز بیشتر اقبال نشان می دهد و تمدن در آن، تعریف وارونه ی دارد. واژه ی اسطبل(یا اصطبل) نهایت تحقیری است که شاعر به جان خریده است. او بی پروا و جسورانه، خیل عظیمی از شاعران و به تبع آن، اهل قلم را در گله ای وارد کرده است که جز کرنش و سواری دادن و تاخت رفتن، کار دیگری بلد نیستند. این اسب ها حتی واژه ی «آزادی» را نیز به زبان بیگانه ادا می کنند! یک نقضِ غرضِ کامل که شاعر آن را مانند یک سیلی به گوش شاعر نمایانِ مسخ شده می خواباند. از سوی دیگر، عدد چهار در صبحگاه، یادآور چهار تکبیر مسلمانان در هنگام شروع نماز است که با  « قدسی های قدیسه » و « چرم های معنویت » قرابت ذهنی برقرار می کند؛ به همین جهت می توان برقِ شمشیرِ از رو بسته ی شاعر را در رویارویی با مقدس نمایانِ پوشالی به خوبی دید.

نرودا , !!!

حالا  نفت ها را مینوشند

 و  افتخار نوشیدن ِ پساب شان ,

در جامهای بلورین ِ 

 دختران ِ نازک ِ اندام ِ  تجدد را

برای ما میگذارند ,

 تا به سلامتی وجودشان ,

 جام هایمان را             

به هم بزنیم و

سرود صلح  سر دهیم .

 

  اندیشه ی شاعر آگاهانه، بلای فرهنگ سوزی را نشانه رفته است که سال های سال است مبتلابه ادبیاتِ فرمایشی و حکومتی است. حکومت هایی که نفت می نوشند و فساد دفع می کنند و از خونابه ی جنگ های شان، شراب صلح، عمل می آورند . همین جاست که جماعتِ به خوابِ رفته، ذهن شاعر  را آشوب می کنند.

نرودا

در هشتی های این جماعت متمدن

در ضرب هاشان

در جمع هاشان

مرا

ترا

رنگ ها را

به تفریق نشسته اند...,

تا مدفون کنند

حنجره مان را ,

به زیر ِ خاکستر سیگارهای برگشان .

 

شاعر زخم خوردگیِ شعرِ متعهد و طغیان گر را برنمی تابد و با به تصویر کشیدنِ این فضا، بار دراماتیکی اثرش را دو چندان می کند. جایی که از « هشتی » ها صحبت می کند، ذهن خواننده را درگیرِ یک فضای سنتی، آشنا و امن می کند. هشتی یا کِریاس در ساختمان های قدیمی، رسالت حفظ حریم خانه را داشته است  و با جدا کردن فضای درونی و بیرونی، فضای مشترکی میان چند خانه ی هم دیوار می ساخته. شاعر، آگاهانه یا ناآگاهانه با دستمایه قراردادن این واژه، موجی از امنیت، حریم، اشتراک و جمع بودن را ایجاد کرده و بلافاصله با واژه های ضرب و جمع و تفریق، به شقّه شدن و تقسیم فضا توسط یک اندیشه ی به ظاهر متمدنانه، پرداخته است. تمدنی که حنجره ی معترض و بیدارگر را برنمی تابد و اختناق، اولین دستاورد آن است.

نرودا

آسمان کراهتبار شهر را

بمب افکن ها به نظاره نشسته اند

 و

به زبان وقیح ِ  تخمارها سخن میگویند ,   آدمیانش

این شعر جنگ را موجود زنده ای می داند که رذیلانه ، شهرها را به هماوردی می طلبد و هیولا گونه، مرگ می پراکند. حضور زیر پوستیِ امپریالیسم در این بند، حکایت از نگاه فرا زمانی و فرا مکانیِ شاعر دارد. نقدِ جنگ و تاختن به میلیتاریسم. سیاستی که منجر به استقرار ارتجاعی ترین و متجاوزترین عناصر سرمایه انحصاری بر حیات اجتماعی و سیاسی یک کشور می شود. تاریخ خونین، حجت شاعر است و مخاطبِ ظاهری شعر، پابلو نرودا. دیپلمات، سناتور و شاعر شیلیایی که با درد یتیمی از مادر، بزرگ شد و ناقد جنگ ویتنام و سیاست های آمریکا بود. جمله ی معروف او که گفته است: «چه‌کسی می‌تواند انکار کند خون‌های سرخی را که با بی‌رحمی تمام در باتلاق‌های ویتنام هر روزه به زمین ریخته می‌شوند؟» مهر تاییدی است بر تبارشناسیِ نقد جنگ از شاعرِ ایرانی.  جنگی که برآمده از تفکرات زیاده خواهانه است و جز به زبانِ « وقیح تخمار» ها سخن نمی گوید. تیرهایی که به جای پیکان، گرهی در سر خود دارند و شاعر آگاهانه این واژه را برگزیده است. آرکائیسم واژگانی در این جا بیان کننده ی نگاه فراگیرِ شاعر است به مقوله ی جنگ و تقابل های بشری در طول تاریخ. «تخمار» (تکمار) نشان دهنده ی عبور از زبانِ معمولِ جنگ در عصرِ جنگ گرم و مسابقه ی تسلیحاتی است؛ به نظر می رسد مفهومی که در پسِ بمب افکن ها و تخمارها نهفته است، ماهواره ها و هجمه ی انبوه تفکرات امپریالیستی را بیان می کند؛ این بند، گریزی است به عصرِ جنگ سرد، جنگ رسانه ای.   

آه

ای

نرودا

این دنیای متمدنانه ی ماست

آنها میکشند و

ما را به شماره میخوانند

آنها میدرند و

ما را به تثلیث میکشند

در حیرتم

که  چرا هیچکس

 هیچ ....ک....س

خاکستر ِ اندوه ِ اسبها را

تدفین  نمیکند

توجه شاعر به اسب به شکلی است که آن را می توان یک موتیف قلمداد کرد. شهر را اسطبل کرده اند...

اسب ها شعر میخوانند/ هیچ ....ک....س  خاکستر ِ اندوه ِ اسبها را.... تدفین  نمیکند/ نجابت ازکف رفته ی اسب ها 

فضای کلی این واژه ها ذهن نگارنده را به شعر« اسب » از گروس عبدالملکیان می برد، که بی راه نمی بینم آن را به شک کامل در این متن بگنجانم.

 

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

 

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

 

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

 

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

 

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم... 

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                           شب است

هرکجای خاک...

 

 

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد

 

این که شاعر(اردلان نوری) این شعر را خوانده است یا نه؛ شعرش تقدم زمانی دارد یا نه؛ جای بحث و نظر نیست بلکه حضور تجربه های مشترک انسانی و فضای درک شده ی یکسان، از سوی دو شاعر، پس زمینه ای است که خواه و ناخواه مخاطبِ درگیر ادبیات را با خود همراه می کند. با این تفاوت که عبدالملکیان جهانی محصور را نشانه رفته است و دردمندی ملی اش را می نویسد اما  نوری، زاویه ای بازتر را برگزیده است و یک جهان را به هماوردی و رویارویی می طلبد!موتیف اسب که نمادی در خاندان‌های پهلوانی بوده و از ارزش توتمی‌ دیرپایی برخوردار است، در هر دو شعر به خوبی جا باز کرده است. اسب جانوری است که در پیوند با آب و دریا(ارتباط با نیروی سرشار زمین و طبیعت)کامل می‌شود و همین ویژگی قدرتی فرا طبیعی بر او بار می کند، چنان چه در شاهنامه نیز، فردوسی بارها بر همین معنا تکیه کرده است.

 در حیرتم

که  چرا هیچکس

 هیچ ....ک....س

خاکستر ِ اندوه ِ اسبها را

تدفین  نمیکند

شاعر در حسرت نجابت از کف رفته ی اسب ها نوحه ی سوزناکی می خواند و با این که انتظار ندارد که جهانی چنین مشوّش بتواند آرامش به تاراج رفته را به این اسب های خوار شده باز گرداند؛ اما هنوز در حیرت و سرگردانی است و با تاکید بر واژه ی « هیچ کس »، نحوه ی نگارش و استفاده از فاصله در میان حروفِ این واژه، درشت نماییِ خود را به اوج می رساند.

آه

ای برادر

ای پاره وطن

ای آبستن زخمهای سرگشوده

تو

میدانستی

نجابت ازکف رفته ی اسب ها 

تولد برهمنانی چون گاو اصیل  را

هرکدام

به صرف چرای ِ چند انسان

نوید میدهد

حجمی از غبار در شعر اردلان نوری به چشم می خورد. البته نه غباری که دامنه ی دید را محدود کند، بلکه غباری با خاستگاهِ روشن ، تلخ و جسارت آمیز. این غبار ذهن مخاطب را به چالش می کشد. چالشی که یک سر آن « رسول جامگان رذیل » اند و یک سر آن « چرم های معنویت » ، یک پای آن در « گندم زارِ عاری از باران شهر » است و یک پای آن در « اسطبل » ! شاعر به خلق فضایی دست زده است که ویژه و ستبر است و هماورد می طلبد. واژه ها هم چون سرنیزه هایی گستاخ و بی پروا بر سینه ی برهمنان فربه فرود می آیند.   

 

و ما 

چه

عاشقانه

چه

عاشقانه ...

به ماه نگریستیم

تا

خواب ِ آشفته نبینیم  ...

 

و در انتها،یک سیلیِ آرام و محجوبانه بر گونه ی تاریخیِ سکوت بشری می زند. پناه گرفتنِ انسانِ بی وجدان درپناهِ صخره های سکوت و بی تفاوتی. گریز از خواب برای خواب ندیدن! که همان پاک کردن صورت مساله است برای فرار از حلِ مساله. خیره شدن به دور دست های آرامش بخش، برای بی خبر ماندن از فجایعی که زیر و دست و پای انسان امروز انجام می شود.

به جرات می توانم بگویم که این شکواییه ی ادبی، عریضه ای است به درگاهِ انسانیت، شرافت و وجدانیات. شاعر دست پرورده ی زخم هایی است که به این سادگی ها التیام نمی یابند و ذهنِ کند و خسته ی انسان امروز، حوصله ی درمان و نسخه پیچی برای آن را ندارد! پس سبک و سیاقِ شاعر، در آغوشِ واژه هایی معتکف می شود که او را از جماعتِ عاشقانه های آبدوغ خیاری جدا می سازد و خواننده ی هوشمند، می تواند مرزهای مشخصِ ذهنیِ او را در شعر حماسی ـ اعتراضی اش به وضوح دریابد.و این آغازِ یک مسیرِ سخت است...

 

زهره کافی

/ 1 نظر / 20 بازدید
بنيامين پورحسن

عرض سلام و ادب و خسته نباشيد دست مريزاد خواندم و مانند هميشه بهره بردم [گل]