که تو خود، جانِ جهانی...

 

سلام بانو!

خوبی؟...روزگار بودن ت چگونه است؟...چه می کنی؟...حال ت را نمی گویی چرا؟...این همه روز...این همه شب...چرا به سکوت نشسته ای؟...خودت را نفس بکش بانو...خود با شکوه ت را...خود اثیری ات را ...خود شهر آشوب ت را...خود دیوانه ات را...حالا دیگروحشیِ چشم های سیاه ت...نرمیِ رگ های آبی ات...ظرافتِ انگشتان لاغرت...تنهاییِ گام های استوارت...یک سال بزرگ تر شده اند...حالا دیگر، عاشق تر شده ای...و صبورتر...و پرنده تر...و خسته تر...بانوی خسته...تولدت مبارک...بیا در آغوش م...بیا در آغوش لبخندم بنشین و هزارسال شعله و سوز را تماشا کن...

بانو!!!...تب کرده ای چرا؟...از کدام آتش گذشته ای؟...که گلستان وجودت چنین ملتهب و سرخ است...بانوی جهان بینِ جام جم به دل، این گونه که می خرامی...هستی را به شیدایی می کشانی...و جهان را به سُرایش وا می داری...تو!! غزل ترین، واژه ی ناب خردادی بر لبانِ زندگی...تو!! خداگونه، پیامبران ت را به معجزه ی خودت، بشارت دادی...تو!! نامِ دیگرِ تبسمی...پس باش!! تا جهان، دوباره روی آفتاب را ببیند و نگاه، دوباره جان بگیرد...که تو جانی...که تو خود، جانِ جهانی...

 


/ 2 نظر / 26 بازدید
نیلوفر

سلام سایت بسیار زیبایی دارید

(الف_هيچ)

تولدت ... م ب ا ر ك . [گل]