بانوی پر غرور باران...

 

 

بلند شو!!...بانوی پر غرور باران!!...بلند شو و با مردمکان بازیگوش ات، مسیر رقص برگ های زرد اُخرایی را تعقیب کن!!...گوش کن!!...صدای نازک قدم های پاییز بر سرشانه های کوچه های بن بست ندیده ی خاطرات کودکی ات می آید!!...طرح روشنی از شب، بر گیسوانِ شانه نکشیده ات ماسیده است!!...شانه کن این همه خستگی را!!...نسیم، دل اش لک زده است برای قایم باشک بازی میان تارهای گیسویی که سرخوشانه، رهای شان کرده باشی!!...حوصله کن!!...بوی نم و نا نیست این!!...بلکه بوی نور است!!...بوی بلوغ خورشید در یک بعد ازظهرِ مهربان و خنک!!...دست بجنبان!!...کوله ات را بردار و بزن به مغازه های شمع فروشی!!...کمی روشنی بخر!!...کمی خنده ی معطر!!...کمی سیبِ ترشِ هیجان!!...چند متر روبانِ تناسب بگیر و ببند دورِ گردنِ کج خلقی های غروب جمعه!!...یک فنجان ،حس و حالِ بیست و نهمِ اسفند را دم کن و با شیرینیِ خاطره ی اولین کارت صد آفرینِ دبستان ات بنوش!!...درد و بی رمقی را محترمانه تا بزن و بگذار توی کیف کوچکِ روز مبادا و بچپان زیر تختِ تنهایی!!...تا در روزِ تنگی و دل تنگی، دوره نیفتی میان دیروزهای ات و همه ی خوشی ها را زیر و رو کنی به خاطر یک ناخوشیِ دم دستی!!...اصلا می دانی چیست!!...نا خوشی ها ، همان خوشی های گذشته اند که بوی "نا" گرفته اند!!...یادت باشد، هر از گاهی چند تای شان را ببری توی هوای آزاد و بگذاری نفس بکشند!!...بادی به تن و بدنِ شان بخورد تا سرحال بیایند و بتوانند سال های سال برای ات، خاطره باشند!!...

بانوی پر غرور باران!!...بلند شو!!...اماوقتی بلند شدی یادت باشد!!...روزگار هم چنان و همیشه، "کوتاهی" هایی در آستین دارد!!...

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
مریم محمدی

سلام می خواهم کلامت وقلمت را گلباران کنم اندیشه هایت وجودم را جلا می دهد ولحظه از این دنیای پر کینه و بیرحم دور میکنه ..وبه فکر وا میداره خسته شدم از پیچ روزگار زمانی که با من سر ناسازگاری دارد...خسته شدم از سکوت شبانه ...خسته شدم از هیاهوی روزهایی که پی در پی هم می اید و ما را به دنبال خود میکشد بدون هیچ اراده ای ......

(الف_هيچ)

به ننگ ادميان هراسم نيست چونان مريمي خجير و نوظهور آبستن ِ پاييزم ...