دوست ام نداشته باش!...

 

وقتی تمام می شوی...یادِ من بی اُفت!

یادِ خاطراتِ روزهای برفی و لحظه هایی که دیگر، نخواهی دید!

یادِ شکوه مندِ غم های غرور انگیز!

یادِ چشم هایی که برای بوسیدن، خلق شده بودند؛

یادِ دست هایی که جز دیدن، کاری نداشتند؛

این انتظارِ پایان گرفته ی من است در عصرِ زمستانیِ بی تو بودن!

و آن واژه ی مگو، که باید دفن شود در هزاره های کتاب های بی تاریخ!

پشتِ جلدِ دفترچه ی یادداشتی که هیچ دخترکِ بالغی آن را به مادرش نشان نخواهد داد!

این رسمِ نانوشته ی روزگارِ من است!

در برزخی ترین بهشتی که تو آرزوی اش را داشتی!

 و من در آن قدم گذاشتم!

 بی چتر و بی کلاه!

زیرِ رگباری از هراس های دل تنگی...

دوست ام نداشته باش!!

آی ! با توام!!

من، برای دوست داشته شدن، نیامده ام!

حکمتِ گمشده ای را می مانم؛

 که روزی در دست های ارسطو جان گرفته ام!

و شبی بر شانه های شیخ اشراق!

و غروبی پشتِ پلک های سارتر!

و یک صبح، بی خبر نشسته ام پشتِ میزِ گوته!

از لابه لای دیوانِ حافظ، سرک کشیده ام به شاهنامه ی بی سهراب!

در انزوای سیاه مشق های سپهری، خودم را کشانده ام پای دیوارِ شکِ دکارتی!

هر چند بی فروغ...

هم چون، بی سوادانِ عصرِ پارینه سنگی، تمامِ براتیگان را یک نفس سرکشیده ام!

تمامِ قیصر را لاجرعه نوشیده ام!

و کم کم شده ام تابلو فرشی که فرشچیان به حوصله ی رنگ، نگاه اش کرده است!

 تو برای این نگاه، کدام دسته چکِ شعر نو را کهنه می کنی!

دوست ام نداشته باش!!

من، برای فراموش شدن آمده ام!

به رسمِ طاق های کسری که هر شب می شکافند و هر صبح، پیامبری را آبستن می شوند!

این رسمِ دیرینه ی روزگارِ بدونِ چوپان است؛

گرگ ها می رقصند به نی لبکِ ماده گوسفندهای فارغ التحصیل!

پس؛

تو نیز،

فراموش کن!!

که روزی، دهکده ای را کدخدا بوده ای....

 

شهر کتاب مرکزی/ کافه کتاب

/ 2 نظر / 4 بازدید
مرتضی عزیزی

از دوست داشتن مگو که در این فراموشخانه "داشتن" شرط دوستی ست نام داشتن پول داشتن بر و رو داشتن آری... همه چیز جز دوست داشتن... درود بر شما خانم کافی ارجمند زیبا نگاشتید دوست خوبم ...

(الف_هيچ)

{ ... } حرف نداشت ... [گل]