جایی برای ...

جمع کن بساط ات را بانو!!... برو یک جای دیگر پهن کن این روزمرگی های نخ نما شده ات را!!... برو یک جایی که این همه کم و زیاد دنیا اذیت ات نکند!!...برو یک وری که کوهی، دشتی، چیزی باشد، بعد هرچه خواستی نعره بزن!!...برو و تمام جاده ها را به نیشِ گاز و دنده بکش تا شاید سبک شود این غمبادهای یتیم مانده!!...برو!! که رفتن راز بزرگِ بزرگی های فراموش شده است!!...هجرت کن!!...از واژه ها نردبانی بساز و بگذار سینه ی دیوار ملکوتِ سکوت!!...دنیا همین است بانو!!...دنیا، سیلیِ سرخِ جوابی است بر گونه ی روشنِ سوال!!...کرخت شده ای؟؟...کم آورده ای؟؟...این جا، چاهِ توست!!...هر چه می خواهی، فریاد بکش!!...زار بزن!!...آتشفشانِ کلماتِ مذابِ رنج را رها کن بر کوهپایه های صبر!!...طغیان کن بانو!!...ققنوسِ درون ات، نفس نفس می زند که بسوزد در جرقه های سرخ و سیاه و اُخراییِ مرثیه!!...تولدی باید!!...تو را ، تولدی باید!!...پس، بمیران این همه حرف را در تنِ قبله های تب کرده ی به ترکستان رسیده!!...نجیبانه بمیر در اندوه پایتختِ پاییز زده ی سرکش!!...هی کن، گلّه ی سپیدهای ات را به کشتزارهای فلسفه ی برج و باروهای کج فهمی هایی که روزی دو متر قد می کشند!!...

جمع کن بساط ات را بانو!!...این جا، جای تو نیست!!...

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
ح.ش سمک عیار

این مصرع حافظ را در نوشته‌هایتان مصداقی روشن می‌بینم: خنده‌ و گریه عشاق ز جایی دگرست...در نوشته‌هایتان و نجواهایتان اگر غمی است و اگر وجدی است، اینجایی نیست. بوی دردی بلند می‌دهد که سوزش تا مغز استخوان رامی‌سوزاند...