گفت...

 

گفت، صدای ات که می کنم، از عمق جان است!!...گفت، این من نیستم که صدا می زنم!!...چیزی درون من است که صدای ات می زند!!...و شاید نمی دانست که صدا، سکوتی است بی واهمه و سرکش!!...از جنس قلب و لبخند!!...با روکشی از نجابت و پیوند!!...در هزارتوی برهوتِ تنهایی!!...بی ریا و سبک بال!!...و جان، چه شرافتی دارد و چه سخاوتی، که این گونه عمیق و آرام، اوج می گیرد!!...

***

لشکری از واژه ها، خنجرِ کنایه به دست، ایستاده اند پشت دروازه های نگاه تا به اشاره ای،شورش کنند علیه تمامِ هست و نیستِ شاعره ای نژند!!...و او پیشاپیش، سپر انداخته و جامه ی رزم در آورده و کنج تسلیم را به آغوش کشیده!!...که بر این باور است شاید، ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام!!...

/ 1 نظر / 15 بازدید