...ردِ درد

 

پاییز را نشسته ام در کوره راه ها،

تنها و امیدوار

 هم چون نسیم؛

 بی سامان و سرگردان

می گذرم

 ...

می گذرم

و ردِ دردهای پیراهنم

چنگ می اندازد بر بوته های صبر

بی هراس از سرزنشِ خاک

دست انداخته ام در گریبان آب

 شعله می کشم!

و

شعله می کشم!

و

شعله می کشم!

گدازه های سکوت بر دامنه های رنج

می لغزند

و من هنوز

 پاییز را نشسته ام در کوره راه ها!!

 بی آن که لب تر کنم به عطرِ کاج ها

و

تن پوشی از خار

تاجی از رگ برگ های حقیقت

در آغوشم گرفته است...

این زخم ها

که

 می شماری!

که

می شماری!

که

می شماری!

و تمامی ندارند!!

و تمامی ندارند!!

پیراهن من اند...

دامن کشان

می گریزم از هیاهوی خویش

 بی توش و توان

بی نام و نان

در خویشتنِ خویش

تکثیر می شوم

با واژه ها

با واژه های خسته ی عصیان زده!

تکثیر می شوم

و شعر

 هم چون نگینِ اشکی بر گونه ی کاغذ پاره های دل ام

آرام

 می چکد...

 و من هنوز؛

 پاییز را نشسته ام در کوره راه ها

 در کوره راه ها...

 


/ 1 نظر / 17 بازدید
(الف_هيچ)

عرض احترام اثر زيبايي ست از پاييز و يك انسان