برزخ...

 

...هدایت راست می گفت : دردهایی در زندگی هستند که مثلِ خوره روح آدم را می خورند...راست می گفت!...من نیشِ این موریانه ها را حس می کنم...می فهم ام که چه طور دارند، روحِ لاغر و درد کشیده ی مرا می جوند و هیچ کاری از من بر نمی آید!!!....آی! تقدیرِ من!! ...آی! تقدیرِ من!!...تو از کدام خطِ کج و معوجِ دستِ من بیرون آمده ای که این همه ناخوانایی؟!!...این خطوطِ در هم شکسته ی بی پدر و مادر، یتیم مانده ی کدام قضا و قدری هستند که نمی فهم ام شان!!...تاوان است؟...داغ است؟...جبر است؟...با کدام واژه ی نوشته و ننوشته هجی اش کنم؟...ندارم!...باور کن سوادش را ندارم!...دیگر سوادِ هیچ چیز را ندارم!!...من کجا و حکمت کجا؟؟!!...این شولا! این قبا! بر قامتِ زار و نزارِ اندیشه ی من ، گشاد است!!...برزخ است!!...همین است، برزخ!!...پایی در بهشت، پایی در دوزخ!!...همین است، دارم برزخ ام را می چشم!!...دارم شبیه واژه هایی می شوم که صبح و شام، برای دیگرانِ بی باور، قرقره می کنم!!...دارم خودِ نوشته های ام می شوم!!...نویسنده ای دیده ای که شبیه واژه های اش شود؟!...حالا ببین!!...گم شده ام در کهکشانی که نه شیری است و نه منظومه های اش را می شناسم!!...گم شده ام، به حسین بن علی، گم شده ام!!...اما به هیچ کس و هیچ جا نمی توانم نشانی ام را بدهم!!...باید در این گم شده گی بمانم و بمانم وبمانم....!!...تقدیر است...جبر است...

 


/ 0 نظر / 12 بازدید