دیوار...

مدت ها پیش، در یک صفحه ی اجتماعی، این غزل را از شاعری نام آشنا خواندم. نمی دانم، شاید گاهی باید سکوت کرد و به حرف های تنهاییِ کسِ دیگری گوش سپرد تا جریانی از کلماتِ آرام و بی پناه، بتوانند راه شان را پیدا کنند و در کنجی بخزند و بیتوته کنند و نرم نرم، به آغوش صاحب شان بازگردند...

 

 

لحظه هایم همه باتوست که بی پروایند
مثل تو ، دغدغه هایم همگی زیبایند

جز تو، از دست همه حوصله ام سر رفته ست
از همان ها که چو دیوار میانِ مایند

با بهشت تو ، برایم همه ی مردم نیز
با همه خوبیِ شان، دوزخ جانفرسایند ؛

دیر گاهی ست که بیزارم از آنها... زیرا
بدترین مانعِ عشقِ من و تو ، آنهایند

دست هایم که پُر از خستگی و تشویش اند
باز در سایه ی آغوش تو می آسایند

"   عشقِ  نفرینی  " ، این است گناه من و تو
جُرمِ مارا همه ی شهر نمی بخشایند

تو اگر نشنوی و گوش به آنها ندهی
شعرهایم پس از این ، مثل خودم تنهایند

 

سهیل محمودی

/ 0 نظر / 3 بازدید